کار رسانه در چنین روزهایی فقط خبر خواندن یا تصویر گرفتن نیست. گاهی باید احساساتت را پشت میکروفن پنهان کنی، صدایت نلرزد، جملهها را کامل بگویی و در همان حال، شاهد اشکهای مردمی باشی که هر کدام روایت خودشان را دارند.
در میان جمعیت، خبرنگارانی هم بودند که از صدها کیلومتر دورتر خود را به تهران رسانده بودند؛ خبرنگارانی از جنوب کرمان که برای پوشش این مراسم، ساعتها راه را پشت سر گذاشته بودند تا روایتگر لحظههایی باشند که مردم دیارشان چشمانتظار دیدن آن بودند.
یکی از خبرنگاران اعزامی از جنوب کرمان میگوید: «برای ما این فقط یک مأموریت خبری نبود. از جنوب کرمان آمده بودیم تا روایتگر لحظههایی باشیم که مردم استانمان هم میخواستند آن را از نزدیک ببینند. احساس میکردیم مسئولیت سنگینی بر دوش داریم.»
چند لحظه بعد از پایان یک ارتباط زنده، خبرنگاری دیگر نفسی تازه میکند و میگوید: «سختترین بخش کار این است که نباید احساساتت بر روایت غلبه کند. دلت میخواهد فقط چند لحظه بایستی و با مردم همنفس شوی، اما باید گزارش را ادامه بدهی. میلیونها نفر منتظرند این لحظهها را از قاب دوربین ببینند.»
چند متر آنطرفتر، تصویربرداری که ساعتها دوربین سنگین را روی شانه حمل کرده، بدون آنکه چشمش را از منظرهیاب بردارد، میگوید: «گاهی آنقدر جمعیت فشرده میشود که فقط با چند سانتیمتر جابهجایی میتوان یک قاب ماندگار ثبت کرد. خستگی را وقتی حس میکنیم که مراسم تمام شده باشد.»
در میان ازدحام، خبرنگاری با گوشی تلفن همراه، تصاویر را برای پخش ارسال میکند. صدای تهیهکننده از پشت خط شنیده میشود: «تصویر رسید… سی ثانیه دیگر روی آنتن هستی.»
او فقط لبخندی کوتاه میزند، میکروفن را در دست میگیرد و دوباره مقابل دوربین میایستد.
مردم آرام حرکت میکنند و دوربینها نیز همراه آنها پیش میروند. هر قاب، روایتی تازه است؛ پیرمردی که با چشمانی اشکبار زیر لب دعا میخواند، مادری که دست کودکش را گرفته و نوجوانی که پرچم را روی شانه انداخته است.
یکی از عکاسان، درحالیکه تصاویر ثبتشده را مرور میکند، میگوید: «سالها بعد شاید خیلیها این روز را فقط از همین عکسها و فیلمها به یاد بیاورند. برای همین، هر فریم مسئولیت دارد. باید احساس مردم را همانطور که هست ثبت کنیم؛ نه کمتر و نه بیشتر.»
با پایان مراسم در تهران، روایت به قم میرسد؛ شهری که دوباره موج جمعیت، خیابانها را پرکرده است. گرمای هوا، ازدحام و ساعتها ایستادن، کار را سختتر کرده، اما هیچکس دوربینش را خاموش نمیکند.
خبرنگاری که پس از پایان مراسم تهران راهی قم شده بود، میگوید: «چند شب استراحت درستوحسابی نداشتیم. از یک محل به محل دیگر میرفتیم تا هیچ بخشی از مراسم از قلم نیفتد. خستگی بود، اما وقتی دوربین روشن میشد، فقط به این فکر میکردیم که باید روایت کاملی به مخاطبان برسانیم.»
یکی از تصویربرداران اعزامی از جنوب کرمان نیز میگوید: «گاهی پیداکردن یک قاب مناسب، چندین دقیقه زمان میبرد. باید میان جمعیت حرکت میکردیم، تجهیزات را حفظ میکردیم و همزمان بهترین تصاویر را ثبت میکردیم. این قابها، فقط تصویر نبود؛ بخشی از حافظه تاریخی کشور بود.»
خبرنگار دیگری که برای تهیه گزارشهای مردمی در میان عزاداران حضور داشت، میگوید: «هر گفتوگو، هر اشک و هر دعا، روایت تازهای بود. وقتی صدای مردم را میشنیدیم، بیشتر احساس میکردیم که مسئولیت ما فقط انتقال خبر نیست؛ باید حالوهوای این روزها را هم به مخاطب منتقل کنیم.»
خبرنگاری که از ابتدای صبح مشغول پوشش مراسم بوده، در میان رفتوآمد عوامل فنی میگوید: «پشت هر گزارش چنددقیقهای، ساعتها دویدن، هماهنگی، ارسال تصویر و انتظار برای برقراری ارتباط زنده است. مخاطب خروجی نهایی را میبیند، اما پشت آن، یک گروه مجهز کامل ایستاده که تلاش میکند حتی یکلحظه از تاریخ ثبتنشده نماند.»
خورشید آرامآرام رو به غروب میرود، اما مأموریت اهالی رسانه هنوز تمام نشده است. آخرین تصاویر، آخرین ارتباطها و آخرین گزارشها یکی پس از دیگری مخابره میشود. خستگی در چهرهها پیداست، اما هیچکس دوربینش را زمین نمیگذارد.
این روزها، بچههای رسانه فقط شاهد یک مراسم نبودند؛ آنها حافظان حافظه تصویری یک ملت بودند. با یکچشم اشک و یکچشم به دوربین، بغضشان را پشت قابها پنهان کردند تا تاریخ، روایت این روزها را همانگونه که بود، به یاد بسپارد.
شاید نام بسیاری از آنها هرگز در قاب دیده نشود، اما رد تلاششان در تکتک تصویرهایی مانده است که امروز در حافظه مردم و فردا در حافظه تاریخ باقی خواهد ماند؛ راویانی که در میان اشک و مسئولیت ایستادند تا هیچ لحظهای از این بدرقه تاریخی، ناگفته نماند.
انتهای خبر/ پورحیدر

