به گزارش پایگاه تحلیلی خبری «رودبار ما»؛ چای عراقی، عطر گلاب، پرچمهای سیاه و دستهایی که بیوقفه به خدمت مشغول بودند؛ مسیرهای منتهی به مصلای تهران برای ساعاتی رنگوبوی جاده نجف تا کربلا را به خود گرفته بود. هزاران زائر از گوشهوکنار کشور آمده بودند تا با قائد امت وداع کنند و در میان اندوه این بدرقه، موکبهای مردمی با احیای فرهنگ خدمت، تصویری ماندگار از همدلی و حالوهوای اربعین را پیش چشم عزاداران رقم زدند.
هنوز خورشید به میانه آسمان نرسیده بود که خیابانهای منتهی به مصلای تهران از سیل جمعیتی که قدمبهقدم پیش میآمدند، لبریز شد. پیر و جوان، زن و مرد، کودکانی که دست در دست پدر و مادر داشتند و سالمندانی که با گامهایی آرام خود را به مراسم رسانده بودند، یک مقصد مشترک داشتند؛ وداع با قائد امت.
اما پیش از آنکه نگاهها به انبوه عزاداران گره بخورد، موکبهایی خودنمایی میکردند که دو سوی مسیر برپا شده بودند؛ چادرهایی ساده، اما سرشار از مهر و اخلاص. بخار سماورهای همیشهجوان، عطر چای تازهدم، رایحه گلاب و نوای آرام «بفرمایید، خسته نباشید» خادمان، خستگی راه را از تن زائران میزدود. برای لحظهای، تهران دیگر تهران نبود؛ انگار بخشی از مسیر نجف تا کربلا در دل پایتخت امتدادیافته بود.
خادمان، همان خادمان اربعین بودند؛ با همان لبخندهای بیادعا و همان شوق خدمت. یکی استکانهای چای را پر میکرد، دیگری بطریهای آب را میان جمعیت پخش میکرد و آنسوتر بانوان، خرما و بستههای پذیرایی را آماده میکردند. اینجا کسی نامونشان نمیخواست؛ همه تنها یک هویت داشتند؛ «خادم زائران.»
جوانی که پیشبند مشکی بر تن داشت، درحالیکه استکانهای چای را میان مردم تعارف میکرد، گفت: «هر سال افتخار خدمت در موکب اربعین را داشتم. وقتی خبر برگزاری مراسم وداع را شنیدیم، تصمیم گرفتیم همان حالوهوای اربعین را به اینجا بیاوریم. احساس کردیم امروز هم سهم ما، خدمت به مردمی است که برای وداع آمدهاند.»
کمی آنطرفتر، خانوادهای که از خراسان خود را به تهران رسانده بودند، در سایه یکی از موکبها دقایقی استراحت میکردند. پدر خانواده گفت: «راه طولانی بود، اما وقتی به اینجا رسیدیم و خادمان با یک استکان چای از ما استقبال کردند، انگار دوباره در مسیر پیادهروی اربعین قدم میزدیم. این صحنهها خستگی را از یاد آدم میبرد.»
زائری از اهواز که پرچمی در دست داشت، با چشمانی اشکآلود گفت: «برای وداع آمدهایم، اما این موکبها فقط از ما پذیرایی نمیکنند؛ به ما آرامش میدهند. این همان فرهنگی است که اربعین را ماندگار کرده؛ فرهنگ خدمت، بیهیچ چشمداشتی.»
در آنسوی مسیر، پیرمردی که جرعهای آب نوشیده بود، آرام زیر لب گفت: «اربعین فقط یک راهپیمایی نیست؛ یک مکتب است. امروز همان مکتب را در اینجا میبینم؛ هر کس هرچه دارد، برای مردم آورده است.»
هرچه ساعت میگذشت، ازدحام بیشتر میشد، اما خدمت نیز گستردهتر. خادمی ویلچر سالمندی را تا محل مراسم همراهی میکرد، نوجوانی کودک گمشدهای را به آغوش خانوادهاش میرساند و بانویی، بیصدا بطری آبی را در دست عزاداری میگذاشت که توان ایستادن نداشت. اینجا، خدمت خودِ عزاداری بود.
وقتی مراسم به پایان رسید و جمعیت آرامآرام راه بازگشت را در پیش گرفت، آنچه در ذهنها ماند، فقط اشکهای وداع نبود؛ تصویر سماورهایی بود که خاموش نشدند، دستهایی که از خدمت بازنایستادند و موکبهایی که در دل تهران، عطر اربعین را دوباره زنده کردند.
انتهای خبر/پورحیدر

